زیباترین ...
مشغول چیدن میز و صندلی هستند . برای دوستم صبر می کنم که رفته ماشین رو پارک کنه .
چند خانم با آرایشهای غلیظ وارد می شوند که نمی شناسمشون . دوستم می آید ولی وسط
راه دیگه نمی بینمش . فکر می کنم حتما" یکی از دوستاش رو دیده و با هم مشغول صحبت
شدن. تنها وارد سالن میشم . هنوز عروس و داماد نیومدن . با خجالت در حالیکه
احساس می کنم همه به من چشم دوخته اند از پله ها پائین میام و روی یکی از
صندلی ها میشینم . اتفاقی یکی از دوستان قدیمی ام رو میبینم و با هم احوالپرسی
می کنیم . چند سالی هست که ندیدمش . موهای بلند و لخت قهوه ای داره و چشمهای
درشت کشیده . برعکس من که جدی و رسمی نشستم و به زمین چشم دوختم ، مارال
مدام در جنب و جوشه . برای چند لحظه غیب میشه و جوری میاد که اصلا" اومدنش
رو متوجه نمیشم . میگه : "اومدن ، رفتم چشم چرونی عروس ، چقدر خوشگل شده ... "
لبخندی می زنم و به ونوس فکر میکنم ،سعی می کنم تصور کنم حالا توی لباس عروس
چه شکلی شده .
روی پله ها نزدیک در ورودی فیلمبردار ها نور می اندازن و عروس و داماد وارد میشن .
ما هم بلند شدیم و دست می زنیم . عروس و داماد دست در دست هم دوری می زنن
و با همه احوالپرسی می کنن و می شینن . کم کم بقیه مهمانها هم میان و من
ظرف میوه ام رو به دختر بغل دستی ام می دم که بلوز و شلوار صورتی دارد .
نصفه سیب رو به طرفم تعارف می کنه . می گم : ممنون ، نمی خورم . و سعی
می کنم لبخند برنم . می گه تو که نمی خوری برای چی برداشتی ؟ ...
چیزی نمی گم و در واقع چیزی برای گفتن ندارم .
چند لحظه ای به خودم فکر میکنم . به بلوز دامن سفید ساده ای که پوشیدم و به صورتی
که چند دقیقه قبل از اومدن شستمش . به ونوس و تمام لحظه هایی که با هم حرف زدیم ،
ظرف شستیم و درس خوندیم . به صبح های زودی که هنوز هوا تاریک بود و سرد ، و به
شبهایی که کتابش از دستش می افتاد و خواب می رفت .
تمام مدت عروسی به همین خاطرات فکر می کنم . بالاخره وقت شام می شود و توی حیاط
میز و صندلی چیده اند . زودتر از همه بر می گردم توی سالن که حالا با برداشتن پروژکتورها
تاریک شده . بالای پله ها چشمم به ونوس می افتد و نگاهمون با هم تلاقی میکنه . با
همه خستگیش لبخندی می زنه . لبخندی که تمام صبح های تاریک و سرد طهران رو از یادم
می بره ... لبخندی می زنم و توی دلم می گویم :
" خوشبخت باشی عروس خانم ... یاد همه روزهای تلخ و شیرین بخیر . "
