تبليغاتX
حرفهای خودمانی

حرفهای خودمانی

ای شروع لطیف ، جای الفاظ مجذوب خالی ...

زیباترین ...

یکی از شبهای نسبتا" خنک تابستان ، از  در باغ وارد می شوم .  سمت راستم چند نفر

مشغول چیدن میز و صندلی هستند . برای  دوستم صبر می کنم که رفته ماشین رو پارک کنه .

چند خانم با آرایشهای غلیظ وارد می شوند که نمی شناسمشون . دوستم می آید ولی وسط

راه دیگه نمی بینمش . فکر می کنم حتما" یکی از دوستاش رو دیده و با هم مشغول صحبت

شدن. تنها وارد سالن میشم . هنوز عروس و داماد نیومدن . با خجالت در حالیکه

احساس می کنم همه به من چشم دوخته اند از پله ها پائین میام و روی یکی از

صندلی ها میشینم . اتفاقی یکی از دوستان قدیمی ام رو میبینم و با هم احوالپرسی

می کنیم . چند سالی هست که ندیدمش . موهای بلند و لخت قهوه ای داره و چشمهای

درشت کشیده . برعکس من که جدی و رسمی نشستم و به زمین چشم دوختم ، مارال

مدام در جنب و جوشه . برای چند لحظه غیب میشه و جوری میاد که اصلا" اومدنش

رو متوجه نمیشم . میگه : "اومدن ، رفتم چشم چرونی عروس ، چقدر خوشگل شده ... "  

لبخندی می زنم و به ونوس فکر میکنم ،سعی می کنم تصور کنم حالا توی لباس عروس

چه شکلی شده .

روی پله ها نزدیک در ورودی فیلمبردار ها نور می اندازن و عروس و داماد وارد میشن .

ما هم بلند شدیم و دست می زنیم . عروس و داماد دست در دست هم دوری می زنن

و با همه احوالپرسی می کنن و می شینن . کم کم بقیه مهمانها هم میان و من 

ظرف میوه ام رو به دختر بغل دستی ام می دم که بلوز و شلوار صورتی دارد . 

نصفه سیب رو به طرفم تعارف می کنه . می گم : ممنون ، نمی خورم . و سعی

می کنم لبخند برنم . می گه تو که نمی خوری برای چی برداشتی ؟ ...

چیزی نمی گم و در واقع چیزی برای گفتن ندارم .

 چند لحظه ای به خودم فکر میکنم . به بلوز دامن سفید ساده ای که پوشیدم و به صورتی

که چند دقیقه قبل از اومدن شستمش . به ونوس و تمام لحظه هایی که با هم حرف زدیم ،

ظرف شستیم و درس خوندیم . به صبح های زودی که هنوز هوا تاریک بود و سرد ، و به

شبهایی که  کتابش از دستش می افتاد و خواب می رفت .

تمام مدت عروسی به همین خاطرات فکر می کنم . بالاخره وقت شام می شود و توی حیاط

میز و صندلی چیده اند . زودتر از همه بر می گردم توی سالن که حالا با برداشتن پروژکتورها

تاریک شده . بالای پله ها چشمم به ونوس می افتد و  نگاهمون با هم تلاقی میکنه . با

همه خستگیش لبخندی می زنه . لبخندی که تمام صبح های تاریک و سرد طهران رو از یادم

می بره ... لبخندی می زنم و توی دلم می گویم :  

" خوشبخت باشی عروس خانم ... یاد همه روزهای تلخ و شیرین بخیر . "  

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:53  توسط مهشید   | 

تفنگت را زمین بگذار

 

تفنگت را زمین بگذار ...

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار

تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن

 من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن 

 ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-

تو ای با دوستی دشمن.

 زبان آتش و آهن

 زبان خشم و خونریزی ست

 زبان قهر چنگیزی ست

بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید

 فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

 برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار

 تفنگت را زمین بگذار ...

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

 این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟

 اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

 چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را ، به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جوی ،  و حق با توست

 ولی حق را -برادر جان- به زور این زبان نافهم آتشبار، نباید جست…

 اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار ،

تفنگت را زمین بگذار…

 

فریدون مشیری ، با صدای استاد شجریان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 23:26  توسط مهشید   | 

 

توی آینه به خودم نگاه می کنم . صورتم از همیشه رنگ پریده تر شده  و زیر چشمام کبوده .

مامان می گفت : " یعنی چی ؟ دختر جوون اینقدر پژمرده . مثل آدمای شکست خورده ... "

دستی به موهای نامرتبم می کشم . اگه مامان بود می گفت : " آدم حسرت به دل می مونه .

ماه به ماه موهات رنگ شونه رو نمی بینه . آخه کدوم دختری مثل توئه ؟ "

روسری ام رو سرم می کنم . ندا می گفت  تو آدم نمیشی . از همون بچگی پاتو که می ذاشتی

تو مدرسه  سه - چهار نفری می ریختیم سرت مقنعه ات رو. درست می کردیم  . همیشه چونه

مقنعه ات اینجا بود .... - و به گوشش اشاره می کرد - .

سوئیچ رو برمی دارم . صدای مامان می پیچه تو گوشم : " خیلی مواظب باشیا ... " . اینجور وقتا

همیشه بر می گردم طرفش  و زل می زنم تو چشاش : " رانندگی من بده مامان ؟ " حالت صورتش

مهربون تر میشه و میگه : " نه ، آخه بقیه بد رانندگی می کنن . "  لبخندی میزنم که مطمئنش کرده

باشم  مواظبم و تند نمی رم .

                                              ***

سینی شربت رو می ذاره روی میز . می گه : " گاهی پیش می آد . "  می گم : " زحمت نکش . "

توی دلم می گم : " می دونم گاهی پیش می یاد ، ولی این دفعه چرا اینقدر طولانی شده ؟ "

میگه : " آدم باید خودش به خودش روحیه بده ... " سری تکون میدم و نگاهش می کنم .

شربتش رو به هم می زنه . می گم : " راستی از کلاسات چه خبر؟ راضی هستی ؟ "

چند کلمه اول رو می شنوم که میگه شاگرداش خوبن و خیلی اذیت نمی کنن و وقتی میره تو

بحر خاطره تعریف کردن چشمام خیره میشه به دهنش که باز و بسته میشه و چشماش که

از شادی برق می زنه .

                                              ***

از کلاس زبان که بر می گردم  آخرین حسن یوسف رو هم می اندازم تو آشغال .

 چرا همه این گلدونا یک دفعه خشک شدن ؟ مگه من بهشون آب ندادم ؟مگه نور نداشتن ؟ 

 مگه حاج آقا نمی گفت خیالت راحت ، از شمعدونی و حسن یوسف بی عارتر نیست .

هیچ جور خشک نمیشن  ... 

خشک که شدن هیچی ، قلمه هاشون هم نگرفت . مامان گفت  : " نگفتم ؟ اصلا" تو خونه ما گلدون

نمی گیره . "

                                            ***

بذار تو همین اطاق بمونم . از این در هیچ غمی تو نمی یاد . می گه : " هیچی یاد نمی گیری ...

چرا از آدما اینقدر فرار می کنی ؟ " می گم : " فقط همین دفعه "  نگاهش نمی کنم ، اما هنوز

سنگینی نگاهش رو حس می کنم . می گم : " خواهش می کنم ... "

دیگه نمی فهمم چراغها کی خاموش میشن .

نفس راحتی می کشم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 22:52  توسط مهشید   | 

برخورد اول :  طهران ، سال ۸۴ ، خونه ی یکی از همکلاسیهایم هستم به

اسم نگار ، چند نفر دیگه از بچه ها هم هستند و داریم تکالیف فقه مان را

می نویسیم .

نگار چند بار کتابش را ورق می زند و  چیزهایی یادداشت می کند .  دستم

را می زنم زیر چانه ام و به صورتش خیره می شوم : نگار چشمان قهوه ای

درشتی دارد و  صمیمی و با محبت است ؛ در یک کلمه دوست داشتنی...

مامان نگار برایمان شربت می آورد . با لبخند به ما  خوش آمد می گوید و

بر می گردد به آشپزخانه .

                                    ***

برخورد دوم :  تابستان چند سال پیش ، توی اطاق من ، فروزنده پسر

کوچکش را می خواباند . می خواهم ضبط را خاموش کنم ، که می گوید :

" نه ، بذار باشه ، می خوام به موسیقی عادت کنه . "

لبخندی میزنم و به علامت تائید سری تکان می دهم . فروزنده پیانو می زند

و با هم چند کلمه ای راجع به موسیقی حرف می زنیم . فردایش به شهر

خودش یعنی ارومیه بر می گردد .

                                    ***

برخورد سوم : خونه خودمون ، مهمان داریم . خانمی از طهران با لباس

یک دست مشکی و موهای کوتاه و آراسته روی کاناپه نشسته و با

مامان حرف می زنند . مودبانه سلام و احوالپرسی می کنم و برای

چای ریختن به آشپزخانه می روم . از این خانم فقط می دانم که توی

زندگیش زحمت زیادی کشیده و با سختی درس خوانده . می دانم

که برای مادرم خیلی قابل احترام است .  خانمی که اسمش

فریباست و سه فرزند نوجوان دارد ...

                                  ***

بیشتر از یکسال است که فریبا و مهوش ( مادر نگار ) در بازداشت به

سر می برند . به همراه ۵ مرد دیگر که یکی از آنها وحید ، همسر

فروزنده است . این هفت نفر عضو گروهی به اسم " یاران " بودند که

به دور از هرگونه فعالیت سیاسی ،  به امور بهاییان ایران رسیدگی

می کردند . امروز ۲۰ تیرماه قرار است در دادگاه انقلاب با اتهاماتی

از قبیل " افساد فی الارض " ، " جاسوسی " و ... جلسه محاکمه

آنها برگزار شود . در حالیکه از وکلای ایشان دو نفر در زندان و یک

نفر در خارج از کشور به سر می برد . گروه های مختلف حقوق بشری

خارجی و داخلی خواستار آزادی این افراد شده اند .

                                    ***

خوب می دونم که نوشته من هیچ اثری توی رای دادگاه نداره ، توی

سرنوشت آدمهایی که به بی گناه بودنشون اعتقاد کامل دارم . اما

توی رای شما تاثیر داره ... و مهم همینه . قضاوت شما وقضاوت تاریخ ...

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:18  توسط مهشید   | 

کوئنتین ...

 

کوئنتين. من شیدا شیرازی هستم از ایران. چرا من به عنوان يک

ايرانی نمی تونم با تو مصاحبه کنم؟

 

http://www.cinemaema.com/module-pagesetter-viewpub-tid-26-pid-934.html

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:6  توسط مهشید   |